کد خبر: ۱۴۰۸
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۷:۳۲


جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت:...


«یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟» 

جالینوس پاسخ داد : «امروز در راه دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.» 
شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی تو دارد ؟» 
جالینوس گفت : 

گر ندیدی جنس خود کی آمدی   کی به غیر جنس، خود را بر زدی 
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک   در میانشان هست قدر مشترک 


نام:
ایمیل:
* نظر: