کد خبر: ۱۴۰۹
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۷:۴۳
بر خدا دروغ می بندد!

زشت رویی در آینه به چهره ی خود می نگریست و می گفت:سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد.

غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید.

چون از نزد او به در آمد ، کسی بر در خانه ، او را از حال صاحبش پرسید. گفت:در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد!


بهانه !

یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست . گفت: اسب دارم ، اما سیاه است.

گفت:مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟ 

گفت:چون نخواهم داد،همین قدر بهانه بس است!
نام:
ایمیل:
* نظر: